محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

546

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بيم دارم كه قوم را از تو خبردار كند . به هر يك از ياران خود فرمان بده تا درختى از زمين بكند و آن را جلو خود گيرد و راه رود . » و حسان چنان فرمان داد و بكردند و راه پيمود و يمامه نظر كرد و آنها را بديد و به قوم جديس گفت : « حمير به راه افتاده است . » گفتند : « چه مىبينى ؟ » گفت : « مردى مىبينم ميان درختى كه استخوان كتى را گاز مىزند يا پاپوشى را مىدوزد . » و قوم سخن او را باور نداشتند و كار همچنان بود كه او گفته بود و حسان صبحگاهان بر آنها تاخت و نابودشان كرد و ديارشان را ويران كرد و قصرها و دژهايشان را در هم كوفت . در آن روزگار ناحيه يمامه را جو و دهكده مىگفتند . و يمامه دختر مره را پيش حسان آوردند و بگفت تا چشم وى را در آرند و رگهاى سياه در آن بود . به دو گفت : « اين رگهاى سياه چيست ؟ » گفت : از سنگ سياهى است كه اثمد نام دارد و از آن سرمه مىكشيدم و حسان بگفت تا ناحيهء جو را يمامه نام كنند . و حسان بن تبع كه جديس را نابود كرد ذو معاهر بود و پسر تبع تبان اسعد ابو كرب پسر مليكرب بود و پدر تبع بن حسان بود كه به پندار اهل يمن سوى مكه رفت و كعبه را جامه پوشانيد و درهء مطابخ اين نام از آن يافت كه مطبخها در آن بنا كرد و مردم را غذا داد و اجياد از آن رو اجياد نام گرفت كه اسبان وى آنجا بود و اجياد بمعنى اسبان است . گويند وى به يثرب آمد و به جايى كه هم اكنون منزل شاه نام دارد فرود آمد و بسيار كس از يهودان بكشت از آن رو كه مردم اوس و خزرج از آنها شكايت كرده بودند كه حسن جوار ندارند و هم او پسر خويش حسان را به سوى سند فرستاد و شمر ذو الجناح را به سمرقند فرستاد و بگفت تا براى وصول به چين سبقت جو شوند